تمامم کردی
ای سپیدپوش شب نشین
تمامم کردی،
از آن روز که تصویر دیدگانت را در قاب غبار آلود دلم جا دادی و
و بی صدا گریختی.
و لرزانم ز هراسی که تا غروب ندانم از برای چه مرا در لابه لای کتاب خاطرات جا گذاشتی.
و پیش از هر بارانی شدن از چشمانم بپرسم،آیا او نیز در فراق از برای من دیدگانش نمناک می شود؟ و از دل پرسید آیا او نیز مثل تو غم عالم و آدم را به سینه می کشد،دلتنگ است؟
اگر چنین باشد به کدامین سبب راه سفر گرفت؟
شاید سیاهی به قلب او نیز رخنه کرده باشد.
چرا مرا...چرا...و هزار سوال.
اما تمام پاسخ ها را دل دلتنگ و دیوانه می دهد
هر چه هست عاشقش شده ام!!!