مهرت ز کجا در قلب من مسکن گرفت
تمام وجودم را عشق تو در بر گرفت
تو لبخند می زدی و من ندانستم ز مستی
وابستگی هایم به تو رفته رفته پا می گرفت
ای وای بر من که کور بودم
ز حال و هوای دل نیز دور بودم
ز کجا آغاز شد از دوستت دارم های من
یا ز چشمان ما خیره به هم
عشقت در خون من جریان گرفت
جسم سردم با نگاهی جان گرفت
چشم باز کردم،چه حاصل کار از کار گذشته بود
ورقی خیس مانده که رویش نوشته بود
فراموشم کن۰۰۰