
نشست رو برویش
سکوت کرد...
سرش را بالا گرفت
نگاهش کرد
سکوت کرد...
لبهایش را بوسید
در آغوش کشیدش
سکوت کرد...
زمزمه ای در گوشش کرد
سکوت کرد...
سکوت کرد...
سکوت کرد...
و هیچکس جز خدا ندانست راز نهفته در آن همه سکوت و دقایق را
چرا که هر دو در آغوش هم برای یکدگر مردند...