دوزخ عشق

شاعرانه های عاشقانه



درمان سرطان با سایبرنایف درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

وقتی که سپیده صبح آخرین نقطه های شب را با خود می شوید،

تو مرا از یاد خواهی برد...

بگذار این بوسه را با سیل اشک از لبانت بگیرم!!!



نوشته شده در 1390/11/03ساعت 14:09 توسط علی|

کدام دروغ؟

کدام زندگی؟

کدام حقیقت؟

دل به کدام بندم؟

وقتی دلیل آفرینشم عشق تو بود!!!!


کدام
نوشته شده در 1390/10/27ساعت 19:18 توسط علی|

نفرین به من

نفرین به قلب من

آه نه ، اما لعنت به عشق

خودم را به خواب زده ام و کابوس خیانت می بینم

دلم ... دلم ... که لعنت به دلم ، اجازه نمی دهد از خواب بلند شوم...

نه... نه... من تن عریان تو را دیدم که در دست غریبه ها می رقصید...

نفرین به من ... ابن حماقت است اما چشم هایم را بسته ام به امید آینده خوابیده ام...

عشق از ذات خداست این عشق نیست حماقت است...

نوشته شده در 1390/10/17ساعت 19:46 توسط علی|

 

 

به من که از درون متلاشی میشدم نگاه کردی...  

هنوز به معصومیتی که در عمق نگاهت ترسیم کرده بودم ایمان داشتم...

و تو لبخند زدی و رفتی... 

و لبخند زدم... 

چرا که لبخند تو همیشه برایم شیرین بود،حتی لبخند به مرگ من!

نوشته شده در 1390/10/11ساعت 22:09 توسط علی|

من او را از دست دادم...

هر لحظه مرگ را مزه مزه می کنم...

او دیگر بر نخواهد گشت...

دراین دنیا که همه چیز دروغی پوچ و ناپایدار است...

من به او ایمان داشتم و ابدی می دانستم...

او مرا ترک کرد...

به سادگی برگی که از درخت می افتد...

من دیگر آن من سابق نیستم...

نمی دانم...

اما اینجا دیگر جای من نیست...


نوشته شده در 1390/09/23ساعت 13:26 توسط علی|

بوی علف باران خورده در هوا پیچیده است...

و نسیم ملایمی در کوهستان می رقصد...

دیشب را باران شست و امروز آفتاب بر دل قله های برف نفوذ می کند...

رودها بیقرار و پر تلاطم تن زمین را از آلودگی ها می زدایند...

پایین تر از این هیاهو میان دشتی سبز دخترکی آواز خوان گذر می کند...

می رقصد و می خواند: میهمان داریم... میهمان داریم...

سبدش در دست و به هر گل می رسد یکی می چیند...

نسیم آرام از کنارش عبور کرد و گفت:

چیست دلیل اینهمه شوریده حالی تو دخترک؟!

میهمانتان مگر کیست؟!

دخترک اشک در چشمانش حدقه زد و با لبخند گفت:

مادرم گفت برو یک پیاله شیر بخر...

امروز خدای یگانه میهمان ماست!!


/strong
نوشته شده در 1390/09/02ساعت 10:36 توسط علی|

من او را میخواهم...

من او را با تمام وجود میخواهم...

من آن لبهای شهوانی درشت را میخواهم

آن چشمهای تازه بلوغ یافته ی کاوشگر را

من آن برق معصومیت را میخواهم

آن چهره ی در نقاب کشیده شده که در ظلمت شب با من می رقصید

آن بازوان ظریف و لطیف را

گیسوانش را به باد سپرده و دست های مرا می فشرد

و من از زمین کنده شده بودم.

آه چه احساسی بود چیزی همانند ، نه شاید هم خود عشق نمی دانم اولین بارم است!

نوشته شده در 1390/07/19ساعت 16:43 توسط علی|

عطر تنت در هوا پراکنده است...

چشمهایم را میبندم...

آخرین نفس را عاشقانه میکشم.

نوشته شده در 1390/07/17ساعت 12:50 توسط علی|

نگار من بر چهره ی تو ردپای خون پیداست!!!

حیف چشمانت...

کاش اشک های تو از چشمان من می باریدند!!!

نوشته شده در 1390/07/13ساعت 12:22 توسط علی|

من جانم را به نسیمی بخشیدم که هنگام سحر،از آشیانت گذر کرد...

آه ای کاش لحظه ای یادم میکردی!

نوشته شده در 1390/06/15ساعت 12:05 توسط علی|

1 2 3 4 5 6 7 >>
Design By : Mihantheme

-- online seriale